گشتالت درمانی (فردریک پرز)

زندگینامه

فردریک سولومون فریتز پرز در هشتم جولای سال ۱۸۹۳ در یک خانواده متوسط کم درآمد یهودی در  حومه شهر برلین به دنیا آمد. نام مادرش امیلیا و پدرش ناتان بود. او فرزند آخر از سه فرزند خانواده بود. خواهر بزرگترش، الس وقتی که او بدنیا آمد سه سال داشت و خواهر کوچترش گریت فقط یک سال داشت. پدر او بازرگان شراب بود (کلارکسون و مکین۱۹۹۳، ۲۰۰۳).

او مشکلات زیادی را برای والدین خود ایجاد کرد و درکلاس هفتم دوبار رد شد و به خاطر مشکلاتی که با مسئولان مدرسه داشت اخراج شد (کوری، ۲۰۰۵، ترجمه سیدمحمدی، ۱۳۸۵).

 

پرز با خواهر بزرگترش خیلی مشکل داشت و خواهر بزرگترش او را وحشی خطاب می کرد، اما با خواهر کوچکترش رابطه صمیمی و خوبی داشت زیرا او دختری پسر منشانه بود. بعد از مشکلاتی که برای  خانواده اش ایجاد کرد رابطه اش با پدرش نیز تیره شد و پدرش او را سرزنش می کرد. وقتی از مدرسه اخراج شد با یکی از دوستانش به تماشای تاتر می رفت و علاقه زیادی به تاتر و بازیگری داشت .

او حتی در دوره نوجوانی در یک تاتر شاهنامه به ایفای نقش پرداخت. هر چند که در آن نقش پرز دیالوگی برای گفتن نداشت اما آن را جزو لذت بخش ترین خاطرات خود می داند.

خانواده پرز مورد آزار نازی ها واقع شدند و خواهر بزرگترش در اردوگاه دسته جمعی کشته شد.

از آنجائیکه او هیچگاه رابطه خوبی با خواهر خود نداشت، در نوشته های خود می نویسد زمانی که شنیدم که خواهرم کشته شده ، فقط کمی ناراحت شدم.

پرز در برلین با لورا پوسنر (۱۹۹۰-۱۹۰۵) که در شهر فوزهایم کشور آلمان بدنیا آمده بود و دانشجوی دوره فوق لیسانس کورت گلدشتاین (روانشناس پیرو گشتالت) بود آشنا و با او ازدواج کرد (شیلینگ، ترجمه آرین، ۱۳۷۹).

پرز شخصاً آدم سرزنده و گیج کننده ای بود. افراد معمولاً با ترس آمیخته با احترام به او پاسخ می دادند یا اینکه او را مواجهه کننده خشنی برداشت می کردند که از طریق استعداد هنرپیشگی، نیازهای خودش را برآورده می کنند. او را به صورت شخصی بذله گو، باهوش، تحریک کننده، فریبکار، متخاصم، پرتوقع و الهام بخش برداشت می کردند (کوری، ۲۰۰۵، ترجمه سیدمحمدی، ۱۳۸۵).

زمانی که هیتلر به قدرت رسید، وی به علت فشارهای وارده به یهودیان در سال ۱۹۳۳-۱۹۳۴ به همراه همسرش لورا به آمستردام پناه برد و در آنجا به کار خصوصی پرداخت. پرز با سمت روانپزشک در ارتش انگلستان نیز خدمت کرده است. پرز و خانواده اش در سال ۱۹۴۶ به ایالت متحده آمریکا مهاجرت کردند (شفیع آبادی و ناصری، ۱۳۶۵، ۱۳۷۸).

پرز در سال ۱۹۵۶ به طور کلی از زندگی در نیویورک و خصوصاً زندگی با لورا احساس نارضایتی می کرد ولذا با یکی از بیمارانش به میامی رفت (شیلینگ، ترجمه آرین، ۱۳۷۹).

او بعد از سال ۱۹۶۵ پرز نزدیکی بیگ شور کالیفرنیا سکنی گزید  و به جدیت به گسترش گشتالت درمانی پرداخت. در اوایل سال ۱۹۷۰ میلادی به کانادا رفت و در آنجا انجمن گشتالت درمانی و مراکز آموزشی را تاسیس کرد و سرانجام در چهاردهم مارس ۱۹۷۰ بدرود حیات گفت (شفیع آبادی و ناصری، ۱۳۷۸).

ماهیت انسان

پرز معتقد است که هر موجود زنده ای که اعضا و سازمان و جوارحی دارد و در درون خودش از خود-نظمی برخوردار است، ارگانیزم نامیده می شود. ارگانیزم همیشه به صورت کل عمل می کند و مجموعه ای از اجزا نیست بلکه یک نوع هماهنگی است. به عقیده وی انسان کلا یک موجود احساس کننده، تفکر کننده و عامل است. انسان تمایل دارد که در جهت چیزهای کل و یا هیئت های خوب حرکت کند تا از تنشهای خود بکاهد و کلیت خود را به ظهور برساند. بنابراین تمایل ذاتی هر ارگانیزمی تلاش برای کسب تعادل است؛ تعادلی که هرگز به صورت ثابت و دائمی حاصل نمی شود. همچنین ارگانیزم انسان یک واکنش کننده یا دریافت کننده منفعل و فعل پذیر نیست. بلکه یک ادراک کننده و سازمان دهنده فعال است که بر طبق نیاز و علاقه خودش، جهان مطلق را انتخاب می کند و دنیای ذهنی خودش را از دنیای عینی به وجود می آورد. انسان از طریق رشد بالغ می شود واین بدان معنی است که او از حمایت محیطی به حمایت شخصی و استقلال نائل می شود. انسان پیوسته در محیطش در تلاش و تکاپو است که به هدف خویش که تحقق بخشیدن به خود است، برسد.

پرز می گوید:

«من کار خودم را می کنم و تو هم کار خودت را.

من برای برآورده ساختن توقعات تو در این دنیا زندگی نمی کنم،

و تو هم در این دنیا زندگی نمی کنی که توقعات مرا برآورده کنی.

تو تو هستی، و من، من هستم،

و اگر تصادفاً یکدیگر را بیابیم، قشنگ و جالب است.

اگر نه، نمی توان کاری برای آن کرد. »

اضطراب

اضطراب فاصله و شکاف میان حال و آینده است. انسان بدان دلیل مضطراب می شود که وضعیت موجود را رها می کند و درباره ی آینده و نقش های احتمالی که ایفا خواهد کرد، به تفکر می پردازد. دلهره و مشغولیت در زمینه ی فعالیت های آینده باعث ترس صحنه ای می شود.

اگر فرد در زمان حال به سر ببرد، مضطرب نخواهد شد، زیرا هیجان و تحریک به فوریت در فعالیت خود به خودی او جریان می یابد و خلاق و مبدع می شود(شفیع آبادی و ناصری، ۱۳۷۸)

نوروز توقف و یا رکود رشد است. واکنش فرد روان نژند، به جای آنکه تعامل با محیط و جذب آن باشد، کنترل محیط و ایفای نقشهای معین است. انرژی، به جای آنکه صرف رشد و تکامل شود، مصروف ایفای نقش می شود. بر طبق این اصل گشتالت که ارگانیزم نمی تواند در هر زمان حواسش را بر بیش یک چیز متمرکز کند، توجه به ایفای یک نقش از تمرکز بر روی رفتاری که به رشد و تکامل منجر می شود، جلوگیری خواهد کرد. فرد روان نژند گرفتار کشمکش میان نیازهای بیولوژیکی و خواستهای اجتماعی خود است.

اضطراب روان نژندی یک اضطراب اساسی است و علامت مشترک نوروز است. کسی از نظر روانی سالم است که در او آگاهی می تواند بدون سد شدن گسترش یابد. چنین شخصی لحظه به لحظه می تواند نیازهای خودش و امکانات محیطی را به طور کامل و روشنی تجربه کند و طبق اصل سالم گشتالتی عمل کند(فگن،۱۹۷۰؛پرز۱۹۶۹).

انتظار از روان درمانی یا هدف

هدف اصلی گشتالت درمانی کمک به فرد است تا دریابد که نیازی به وابستگی به دیگران ندارد و می تواند موجود مستقلی باشد. به عبارت دیگر، گشتالت درمانی موانع و سدها را از سرراه«شدن» فرد بر می دارد، تا فرد از حمایت محیطی به حمایت شخصی، که همان بلوغ است، برسد. به عبارت دیگر، هدف گشتالت درمانی کشف زندگی است، تا بدان وسیله فرد رشد کند و به بلوغ شخصی برسد. انسان در جریان رشد یک تعارض و یا یک کشمکش اساسی دارد و آن این است که هر فردی فقط یک هدف ذاتی دارد و آن هدف تحقق بخشیدن به «خود» است، آن طور هست که، و گشتالت درمانی سعی می کند فرد آن چیزی بشود که هست (پرز،۱۹۶۹؛پاپن،۱۹۷۴؛شرتزر و استون،۱۹۷۴، به نقل از شفیع آبادی و ناصری، ۱۳۷۸).

پرز (۱۹۷۵) در کتاب خود می نویسد «یکپارچگی کامل وجود ندارد. یکپارچگی هرگز کامل نمی شود. بالیدگی هرگز کامل نمی شود. این یک فرایند مستمر و برای همیشه است …. همیشه چیزی برای یکپارچگی و چیزی که یاد گرفته شود وجود دارد». آشکار است که سازگاری با جامعه از اهداف گشتالت درمانی محسوب نمی گردد (شیلینگ، ترجمه آرین، ۱۳۷۹).

کاربرد فنون و روشهای درمان

به عقیده ی پرز تکنیکهای گشتالت درمانی برقرار کردن یک«پیوستارآگاهی» است. ایجاد چنین پیوستاری لازم است و به مراجع اجازه می دهد که طبق اصل سالم گشتالت عمل می کند، یعنی موقعیتها و امور ناتمام را شناسایی کند و با آن برخورد سازنده داشته باشد (شفیع آبادی و ناصری، ۱۳۷۸).

گرچه رویکرد گشتالتی به امور بدیهی و واضح مربوط می شود، اما از سادگی آن نباید تصور کرد که وظیفه درمانگر آسان است. ابداع کردن مداخله ها شاید آسان باشد اما به کار بردن آنها به صورت ماشینی، باعث می شود که درمانجویان به زندگی غیر اصیل خود ادامه دهند (کوری، ۲۰۰۵؛ترجمه سید محمدی، ۱۳۸۵).

بنابراین زمانی که درمان شروع می شود و هدف از درمان نیز اصیل تر شدن درمانجویان باشد بنابر این درمانجویان باید با درمانگر اصیلی رابطه داشته باشند.

درمانگر گشتالتی گنجینه ای از تمرین ها را در اختیار دارد که هر لحظه می تواند از آنها برای بالا بردن آگاهی استفاده کند. تمرین هایی که بیش از همه در افزایش هشیاری به کار می روند به قرار زیر هستند:

۱-    بازی گفت و شنود: به این صورت که بیماران به گفت و شنود بین قطب های شخصیت شان می پردازند.

۲-  من مسئولیت می پذیرم: که طی آن از مراجع خواسته می شود تا هر عبارتی را که درباره خودشان بیان می کنند با جمله من مسئولیت آن را می پذیرم پایان دهند.

۳-    بازی فرافکنی: مراجعان طی آن نقش فردی را بازی می کنند که در فرافکنی ها دخالت دارند.

۴-    واگردانی: مراجعان برای تجربه کردن قطب های نهفته خودشان، دقیقاً بر خلاف آنچه معمولا هستند عمل می کنند

۵-    تمرین های نمایشی: طی آن فکر یا عملی را به نمایش می گذارند.

۶-  بازی های مشاوره زناشویی: طی آن همسران، به نوبت، مثبت ترین و منفی ترین احساسات خود را نسبت به یکدیگر نشان می دهند.

۷-  ممکن است جمله ای از من بپذیرید: درمانگر از مراجع می خواهد تا عبارتی را تکرار کند که این عبارت توسط مشاور ارائه می شود و برای مراجع حائز اهمیت است (پروچسکا و نورکراس، ۱۹۹۹؛ ترجمه سید محمدی، ۱۳۸۵).